امید

حمیدرضا سهیلی

به حرم می‌رود. تنهاست. به همسرش می‌گوید: می‌خواهم تنهایی به زیارت بروم و زن هیچ اعتراضی

نمی‌کند. دلواپس، اما مجبور می‌پذیرد. پشت سر مرد آیت الکرسی می‌خواند و او را راهی می‌کند:

ای خدای بزرگ! یا امام غریب! خودت مواظبش باش.

زن باز دلش آرام نمی‌گیرد، پسر بزرگش را از خواب بیدار و بدنبال پدر راهی حرم می‌کند. مرد عصا زنان،

پیاده روی طولانی خیابان ضد را می‌پیماید، از فلکه برق می‌گذرد و طول خیابان تهران را طی می‌کند

تا به حرم می‌رسد، هوا سرد است. باد سردی زوزه می‌کشد. انگار ذرات ریز برف را به صورت او فرو می‌کند.

فقط می‌تواند سردی و رطوبت برف را حس کند ولی ماه‌هاست که از دیدن طبیعت و همه زیبایی‌هایش

محروم شده است. یک چشمش را در کودکی بر اثر بیماری آبله از دست داده است و آن دیگری،

چند ماه قبل به صورت کاملاً اتفاقی کور می‌شود. آن روز در کارگاه مشغول کار بود که سوزشی در

چشم سالمش حس کرد. بی‌اختیار چشمش را خاراند. سوزش و درد بیشتر شد. از شدت درد نشست،

کارگاه و همه همکاران در برابر نگاهش مغشوش و در هم و گم شدند. دیگر همه چیز را تار می‌دید

تا خودش را به خانه رساند، کور کور شده بود.

حتی نور را هم تشخیص نمی‌داد. بدبختی سایه بختک وارش را بر زندگی او فرو انداخت و ناامیدی چون

خوره به جانش افتاد، تا آن شب که آن خواب عجیب را دید.

در اتاقش خوابیده بود که روشنی نوری را پشت پلک‌های بسته‌اش حس کرد. گرمایی تمامی وجودش

را پر کرد. چشم گشود و شبح پر نوری را در برابر دیدگانش یافت، دستی از نور بر سرش کشیده شد

و چشمانش را نوازش کرد.

چرا ناامیدی؟

صدایی از نور برخاست، صدایی که او را مخاطب قرار داده بود. چشمانم آقا، چشمانم کور شده‌اند،

نمی‌بینند، چه کنم با این مصیبت؟ مگر امیدی هم هست؟

صدا دوباره به گوشش آمد:

ـ به دیدن ما بیا، در امید به رویت باز است.

چه صدایی بود، صدایی روحانی، صدایی ملکوتی، صدایی آبی، آبی آبی.

وارد صحن که شد. عصایش را تا کرد و در جیب پالتوی سیاهش گذاشت. آرام و با احتیاط تا انتهای صحن

پیش رفت، بعد به سمت چپ پیچید و وارد صحن گوهرشاد شد، آنچنان حرکاتش را دقیق و قدم‌هایش را،

راه بلدانه بر می‌داشت که کسی باور نمی‌کرد کور باشد. مواظب بود تا به کسی تنه نزند و پای کسی

را لگد نکند. وارد کفشداری شد، کفش‌هایش را به کفشدار سپرد و همراه با جمعیت زائر به درون حرم

پا نهاد. با اینکه پاسی از شب گذشته بود، اما حرم هنوز شلوغ بود. هر چقدر به ضریح نزدیکتر می‌شد،

بیشتر در میان موج آدمها گرفتار می‌آمد. دیگر به اختیار خودش نبود، همراه با سیل جمعیت به این سو و

آن سو کشانده می‌شد. خود را به دست امواج آدمها سپرده بود، گویی همین را می‌خواست، رهایی را.

امواج انسانها او را به ضریح مطهر رساندند. کنار ضریح ایستاد، پنجه در شبکه‌های ضریح انداخت و

چشمان بی‌سویش را به ضریح مالید. آن قدر گریست و با امام به استغاثه و نیاز گفتگو کرد که از حال رفت.

* * *
باد گرم، باد گرمی که آن سوی رمل‌ها می‌وزید به صورتش سیلی می‌زد. عطش به جانش افتاده بود و بر

لبهای خشکیده و دلمه بسته‌اش نشسته بود. آب طلب کرد، فریاد زد و آب خواست. اما هیچکس صدایش

را نشنید، نگاهش را به هر سو چرخاند، جز رمل و بیابان و آفتاب داغ چیزی به نگاهش نیامد، ناامیدانه سر

بر زمین کوباند و در حالیکه زیر لب «رضا، رضا» می‌گفت، پیشانی بر رمل‌ها کوبید.

ناگهان از گودی اثر برخورد پیشانی‌اش بر رمل‌ها چشمه‌ای هویدا شد و آبی زلال جوشیدن گرفت.

خندید، فریاد زد و شادی کنان آب به صورت و لب‌هایش زد. خنکای رطوبت آب به وجدش آورد. مشتش

را پر از آب کرد و به دهان برد، نوشید، عطشش تا حدی فروکش کرد. خواست مشتی دیگر از آب پر کند

که سایه‌ای در آب دید. مردی بلند بالا و سبزپوش، گویی قد کشیده بود تا آسمان و صورتش چه نورانی و

متبسم بود گویی آسمانی پر از ستاره به رویش می‌خندید. مرد نورانی خم شد و از آسمان تا زمین فرود

آمد، زیر بازوان او را گرفت و از جا بلند کرد.

ـ برخیز.

برخاست، مرد نورانی به سویی اشاره کرد و گفت:

ـ برو، حالا که سیراب شدی، برو، همسرت منتظر توست.

خودش را به پاهای مرد انداخت و قدم‌هایش را بوسید.

ـ گفتید بیا، من هم اجابت کردم آقا.

ـ خوب کردی، خوش آمدی.

ـ شفا می‌خواهم آقا، من کارگرم، عائله دارم، نیاز اونا به دست پینه بسته منه، اگر نتونم...

ـ تو می‌تونی.

ـ می‌تونم؟

ـ بله، ما گفتیم بیا تا شفایت بدهیم، و حالا هم شفایت دادیم.

ـ یعنی چه...؟

ـ برخیز، برخیز و برو، همسر و فرزندانت منتظرند.

نگاهش را گشود، مردانی بالای سرش ایستاده بودند، کسی صورت او را می‌بوسید و با گریه و التماس

از او می‌خواست بهوش بیاید. او را شناخت، فرزندش بود.

ـ علی تویی؟ اینجا چه می‌کنی؟

علی با حیرت و ناباوری به پدر خیره شد، نگاه او را روشن دید، فریاد زد و پدر را به آغوش کشید.

ـ تو می‌بینی! تو می‌بینی پدر؟

پدر، فرزند را به سینه فشرد و گفت: آری پسرم، می‌بینم. با نگاهی که از امام عاریه گرفته‌ام.

از حرم که بیرون آمدند، دانه‌های سپید برف در برابر نور چراغ‌های روشن خیابان می‌رقصید و فرود می‌آمد،

مرد با ولع بارش برف را به تماشا نشست از این همه زیبایی طبیعت سیر نمی‌شد.


برچسب‌ها: شفا, کرامت, امام رضا علیه السلام
/ 0 نظر / 13 بازدید