« روضه‌ای از فاطمه بنت الحسین»

« روضه‌ایازفاطمهبنتالحسین»

 

فاطمه بنت الحسین گوید:

کنار خیمه ایستاده بودم و نظاره‌گر بدنهای قطعه قطعه و بی‌حرمتی دشمنان بودم و در این فکر می‌کردم که دشمن سرانجام با ما چه خواهد کرد.

ناگهان سواره‌ای دیدم که به طرف خیمه زنان حمله‌ور شد و با نیزه آنان را می‌زد و چادر و معجر از سر آنان می‌کشید در حالی که همه فریاد می‌زدند:

« وا جدّاه، وا ابتاه، واحسیناه»

با دیدن این منظره به خود لرزیدم؛ ناگهان دیدم ظالمی آهنگ من کرد و به سوی من می‌آید.

فرار کردم به قصد اینکه شاید بتوانم از دست او فرار کنم ولی او همچنان مرا دنبال می‌کرد و چنان با کعب نیزه به شانه‌ام زد که با صورت روی زمین افتادم در حالی که خون از سر و صورتم جاری بود بیهوش شدم.

وقتی چشم باز کردم عمّه‌ام را بالای سر خود مشاهده کردم که گریه کنان می‌فرمود:

برخیز تا به خیمه برادرت زین‌العابدین ع برویم و از حال او باخبر شویم.

گفتم : آیا جامه‌ای هست تا سرم را از چشم دیگران بپوشانم؟

زینب کبری(س) فرمودعمَّتُکِمِثلُک»

اما بعد به همراه همّه‌ام زینب به خیمه برادرم زین‌العابدین آمدیم و دیدن چنان بستر از زیر پای برادرم کشیده‌اند که با صورت روی زمین افتاده بود به طوری که طاقت نشستن ندارد، برای ما گریه می‌کرد، ما برای او1.


منابع

1: بحارالانوار ج 45 ص 60.

/ 0 نظر / 13 بازدید