آخرین وداع

آخرین وداع

نوشته‏اند ابا عبد الله در حملات خودش نقطه‏اى را در میدان مرکز قرار داده بود. مرکز حملاتش آنجا بود.مخصوصا نقطه‏اى را امام انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد و از خیام حرم خیلى دور نباشد،به دو منظور.یک منظور این که مى‏دانست که اینها چقدر نامرد و غیر انسانند.اینها همین مقدار حمیت ندارند که لا اقل بگویند که ما با حسین طرف هستیم،پس متعرض خیمه‏ها نشویم.

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

مى‏خواست تا جان در بدن دارد،تا این رگ گردنش مى‏جنبد،کسى متعرض خیام حرمش نشود.حمله مى‏کرد،از جلو او فرار مى‏کردند،ولى زیاد تعقیب نمى‏کرد،بر مى‏گشت مبادا خیام حرمش مورد تعرض قرار بگیرد.دیگر اینکه مى‏خواست تا زنده است اهل بیتش بدانند که او زنده است. نقطه‏اى را مرکز قرار داده بود که صداى حضرت مى‏رسید.وقتى‏که بر مى‏گشت،در آن نقطه مى‏ایستاد،فریاد مى‏کرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏».

وقتى که این فریاد حسین بلند مى‏شد اهل بیت‏سکونت‏خاطرى پیدا مى‏کردند،مى‏گفتند آقا هنوز زنده است. امام به اهل بیت فرموده بود تا من زنده هستم هرگز از خیمه‏ها بیرون نیایید. این حرفها را باور نکنید که اینها دم به دم بیرون مى‏دویدند،ابدا!دستور آقا بود که تا من زنده هستم در خیمه‏ها باشید،حرف سستى از دهان شما بیرون نیاید که اجر شما ضایع مى‏شود.

مطمئن باشید عاقبت‏شما خیر است،نجات پیدا مى‏کنید و خداوند دشمنان شما را عذاب خواهد کرد،به زودى هم عذاب خواهد کرد.اینها را به آنها فرموده بود. آنها اجازه نداشتند و بیرون هم نمى‏آمدند.

غیرت حسین بن على اجازه نمى‏داد.غیرت و عفت‏خود آنها اجازه نمى‏داد که بیرون بیایند،بیرون هم نمى‏آمدند.صداى آقا را که مى‏شنیدند:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏»یک اطمینان خاطرى پیدا مى‏کردند. چون آقا وداع کرده بودند و یک بار یا دو بار دیگر هم بعد از وداع آمده بودند و خبر گرفته بودند،این بود که اهل بیت امام هنوز انتظار آمدن امام را داشتند.

اسبهاى عربى براى میدان جنگ تربیت مى‏شدند.اسب حیوان تربیت‏پذیرى است.اینها وقتى که صاحبشان کشته مى‏شد عکس العملهاى خاصى از خودشان نشان مى‏دادند.

اهل بیت ابا عبد الله در داخل خیمه هستند،همین طور منتظر ببینند کى صداى آقا را مى‏شنوند یا شاید یک بار دیگر جمال آقا را زیارت مى‏کنند که یک وقت صداى همهمه اسب ابا عبد الله بلند شد.آمدند در خیمه.خیال کردند آقا آمده‏اند.یک وقت دیدند این اسب آمده است ولى در حالى که زین او واژگون است.اینجاست که اولاد ابا عبد الله،خاندان ابا عبد الله فریاد واحسینا و وامحمدا را بلند کردند.دور این اسب را گرفتند. نوحه سرایى طبیعت‏بشر است.

انسان وقتى مى‏خواهد درد دل خودش را بگوید به صورت نوحه‏سرایى مى‏گوید،آسمان را مخاطب قرار مى‏دهد،زمین را مخاطب قرار مى‏دهد،درختى را مخاطب قرار مى‏دهد،خودش را مخاطب قرار مى‏دهد،انسان دیگرى را مخاطب قرار مى‏دهد، حیوانى را مخاطب قرار مى‏دهد.هر یک از افراد خاندان ابا عبد الله به نحوى نوحه‏سرایى را آغاز کردند.

آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گریه کردن هم ندارید.من که از دنیا رفتم البته نوحه‏سرایى کنید.گریه است،انسان وقتى غصه دارد باید گریه کند تا عقده دلش خالى شود.اجازه گریه کردن را بعد از این جریان یافته بودند.در همان حال شروع کردند به گریستن.

نوشته‏اند حسین بن على علیه السلام دخترکى دارد که خیلى هم این دختر را دوست مى‏داشت،سکینه خاتون که بعد هم یک زن ادیبه عالمه‏اى شد و زنى بود که همه علما و ادبا براى او اهمیت و احترام قائل بودند.ابا عبد الله خیلى این طفل را دوست مى‏داشت.او هم به آقا فوق العاده علاقه‏مند بود.

نوشته‏اند این بچه به صورت نوحه سرایى جمله‏هایى گفت که دلهاى همه را کباب کرد.به حالت نوحه‏سرایى این اسب را مخاطب قرار داده است،مى‏گوید:«یا جواد ابى هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»اى اسب پدرم،پدر من وقتى که رفت تشنه بود،آیا پدر من را سیراب کردند یا با لب تشنه شهید کردند؟این در چه وقت‏بود؟وقتى است که دیگر ابا عبد الله از روى اسب به روى زمین افتاده است.این جنگ با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه پیدا کرد.

پیش از ظهر عاشورا که شد،بعد از آن اتمام حجتهاى امام،عمر سعد کسى بود که تیرى به کمان کرد و فرستاد به...

کتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 116

نویسنده: شهید مطهرى

روضه وداع

شجاعت و قوت قلبى که ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.این،سخن راویان دشمن است.راوى گفت:«و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم که این چه دلى بود،چه قوت قلبى بود؟!یک آدمى که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوى القلب باشد! من که نظیرى برایش سراغ ندارم.

در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏اى را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود،یعنى وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا مى‏ایستاد و بعد حمله مى‏کرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ،کسى جرات نکرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگیدند،ولى آمدن همان و از بین رفتن همان.پسر سعد فریاد کرد:چه مى‏کنید؟!«ان نفس ابیه بین جنبیه‏»(یا«ان نفسا ابیة بین جنبیه‏»)این،پسر على است، روح على در پیکر اوست،شما با چه کسى دارید مى‏جنگید؟!با او تن به تن نجنگید.دیگر جنگ تن به تن تمام شد.

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

آن وقت جنگى که از طرف آنها نامردى بود شروع شد،سنگ پرانى،تیر اندازى.جمعیتى در حدود سى هزار نفر مى‏خواهند یک نفر را بکشند.از دور ایستاده‏اند،تیر اندازى مى‏کنند یا سنگ مى‏پرانند.همینها وقتى که ابا عبد الله حمله مى‏کرد،درست مثل یک گله روباه که از جلوى شیر فرار مى‏کند،فرار مى‏کردند.ولى حضرت حمله را خیلى ادامه نمى‏داد یعنى نمى‏خواست فاصله‏اش با خیام حرمش زیاد شود.غیرت حسین اجازه نمى‏داد که تا زنده است کسى به اهل بیتش اهانت کند.مقدارى که حمله مى‏کرد و آنها را دور مى‏ساخت، بر مى‏گشت،مى‏آمد در آن نقطه‏اى که آن را مرکز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏اى بود که صدا رس به حرم بود،یعنى اهل بیت اگر چه حسین را نمى‏دیدند ولى صدایش را مى‏شنیدند.

براى اینکه زینبش مطمئن باشد،براى اینکه سکینه‏اش مطمئن باشد،براى اینکه بچه‏هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست،وقتى که مى‏آمد در آن نقطه مى‏ایستاد،آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت مى‏آمد و مى‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏»یعنى این نیرو از حسین نیست،این خداست که به حسین نیرو داده است،هم شعار توحید مى‏داد و هم به زینبش خبر مى‏داد که زینب جان!هنوز حسین تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسى حق ندارد بیرون بیاید.لذا همه در داخل خیمه‏ها بودند.

ابا عبد الله دو بار براى وداع آمدند.یک بار آمدند،وداع کردند و رفتند.بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در این هنگام شخصى صدا زد:حسین!تو مى‏خواهى آب بنوشى؟!ریختند به خیام حرمت.دیگر آب نخورد و برگشت.آمد براى بار دوم با اهل بیتش وداع کرد(ثم ودع اهل بیته ثانیا).چه جمله‏هاى نورانى‏اى دارد!رو مى‏کند به آنها که:اهل بیت من!مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر مى‏شوید،ولى کوشش کنید که در مدت اسارتتان یک وقت کوچکترین تخلفى از وظیفه شرعى‏تان نکنید.مبادا کلمه‏اى به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد.

ولى مطمئن باشید که این،پایان کار دشمن است،این کار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجیکم‏»بدانید که خدا شما را نجات مى‏دهد و از ذلت‏حفظ مى‏کند.این خیلى حرف است:اهل بیت من!شما اسیر خواهید شد ولى حقیر و ذلیل نخواهید شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همین جهت‏بود که وقتى در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مى‏دادند،زینب نمى‏گذاشت قبول کنند.اسیر بودند ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل کنند.شیر را هم در زنجیر مى‏کنند ولى شیر در زنجیر هم که باشد شیر است،روباه آزاد هم که باشد روباه است.

بار دوم که امام آمد،اهل بیت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظى کردند.باز به امر ابا عبد الله از خیمه‏ها بیرون نیامدند.

بعد از مدتى یکدفعه باز صداى شیهه اسب ابا عبد الله را شنیدند،خیال کردند حسین براى بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خدا حافظى کند(گریه استاد)ولى وقتى بیرون آمدند اسب بى صاحب ابا عبد الله را دیدند(گریه شدید استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر کدام سخنى با این اسب مى‏گوید.طفل عزیز ابا عبد الله مى‏گوید:اى اسب! «هل سقى ابى ام قتل عطشانا؟»من از تو یک سؤال مى‏کنم:پدرم که مى‏رفت،با لب تشنه رفت(گریه استاد)،من مى‏خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟(گریه استاد).

اینجاست که یک منظره دیگرى رخ مى‏دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش مى‏زند:«و اسرع فرسک شاردا محمحما باکیا، فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور على الخدور لاطمات‏» (1) روضه امام زمان است،مى‏گوید:جد بزرگوار!اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند اما وقتى که اسب بى صاحبت را دیدند موها را پریشان کردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گریه استاد).

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم،و صلى الله على محمد و اله الطاهرین.

نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.

خدایا!ما را حسینى واقعى قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسینى قرار بده،پرتوى از آن روح مقدس بر دلهاى همه ما بتابان،ما را به روح حسینى زنده بگردان.

خدایا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهاى ما بتابان،دلهاى ما را محل محبت‏خود قرار بده.

خدایا!ما را از افراد واقعى پیغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولاى واقعى على مرتضى و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضى بگردان.

و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.

پى‏نوشت:

1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.

کتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 191

نویسنده: شهید مطهرى

 

آخرین لحظات

پس از آنکه حضرت عباس علیه السلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام غریب و بى یاور شد، و دیگر هیچکس را نیافت که از او یارى کند، صداى گریه و ندبه بانوان حرم و کودکان را مى‏شنید، در این هنگام فریاد زد:

«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ ... هل من مغیث‏یرجو الله فى اغاثتنا؟».

سپس بانوان حرم و کودکان وداع کرد و آنها را به سکوت و صبر دعوت نمود، آنگاه فرمود:

«اخیة! ائتینى یثوب عتیق لایرغب فیه احد، اجعله تحت ثیابى لئلا اجرد بعد قتلى‏».

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

شلوار کوچکى برایش آوردند، فرمود: نه، این جامه کسى است که ذلت و خوارى دامنگیرش شده باشد، سپس جامه کهنه دیگرى را گرفت و پاره پاره کرد و زیر جامه‏هایش پوشید ... سپس پارچه دیگرى طلبید و آن را پاره پاره کرد و پوشید به این منظور که به غارت نبرند. (1)

در این وداع بود که فرمود:

«ناولونى علیا ابنى الطفل حتى اودعه‏».

على اصغر (یا عبدالله شیرخوار) را به او دادند آنحضرت خواست با او وداع کند که تیر از جانب دشمن آمد و به گلوى او اصابت کرد و او را شهید نمود.

هنگامى که امام حسین علیه السلام تنها ماند و به هر سو نگاه کرد، براى خود یار و یاورى ندید، صدا زد:

«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...»

این سخن آنچنان جگر سوز بود، که وقتى بانوان حرم، آن را شنیدند، صداى گریه آنها بلند شد، در این هنگام امام سجاد علیه السلام که سخت بیمار و در بستر بود برخاست و با زحمت از خیمه‏اش بیرون آمد، بقدرى ناتوان بود که مى‏توانست‏شمشیر خود را حمل کند.

ام کلثوم علیها السلام فریاد زد: به خیمه برگرد.

امام سجاد علیه السلام فرمود:«اى عمه، مرا رها کن تا در رکاب پسر رسول خدا صلى الله علیه و اله و سلم با دشمن بجنگم‏».

امام حسین علیه السلام متوجه شد و فریاد زد: «اى ام کلثوم، او را نگهدار، تا زمین از نسل آل محمد صلى الله علیه و اله و سلم خالى نگردد».

فاضل در بندى در اسرار الشهاده مى‏نویسد: امام حسین علیه السلام مانند باز شکارى به طرف امام سجاد علیه السلام آمد و او را به خیمه‏اش برد، و به او فرمود: «پسرم مى‏خواهى چه کنى؟».

امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان، نداى تو رگهاى قلبم را برید، و آرامش را از من ربود، خواستم به میدان آیم و جانم را فدایت کنم‏».

امام حسین علیه السلام فرمود: پسرم! تو بیمار هستى و جهاد بر تو واجب و روا نیست، تو حجت و امام بر شیعیان من هستى، تو پدر امامان و سرپرست‏یتیمان و بیوه زنان هستى، تو باید آنها را به مدینه برسانى، و نباید هرگز زمین از حجت و امام از نسل من خالى بماند ...

امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان آیا من نگاه کنم و تو کشته شوى کاش زنده نبودم، و جانم نثار تو مى‏شد ...».

سپس امام حسین علیه السلام با امام سجاد علیه السلام وداع کرد، او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گریه سختى کرد و به این ترتیب با او خداحافظى نمود. (2)

سپس فرمود: پسرم به شیعیان من سلام برسان، و به آنها بگو که پدرم غریبانه کشته شد براى مصیبت او ناله کنید، و او به شهادت رسید و براى او گریه کنید».

«یا ولدى بلغ شیعتى عنى السلام فقل لهم ان ابى مات غریبا فاندبوه ومضى شهیدا بابکوه‏». (3)

امام حسین علیه السلام نگاهى به قتلگاه کرد دید پیکر بخون طپیده 72 نفر از اصحاب و هیجده نفز از اهلبیتش به زمین افتاده و به شهادت رسیده‏اند، تصمیم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود، در این هنگام صدا زد:

«یا سکینه یا فاطمه! یا زینب و یا ام کلثوم علیکن منى السلام فهذا آخر الاجتماع و قد قرب منکن الافتجاع‏».

امام در این حال مى‏گریست، زینب علیها السلام عرض کرد: خدا چشمت را نگریاند چرا گریه مى‏کنى؟ امام فرمود:

«کیف لا ابکى و عما قلیل تساقون بین العدى‏».

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

بانوان حرم با شنیدن سخن امام، صدا به گریه بلند کردند و فریاد زدند:

«الوداع الوداع، الفراق الفراق‏».

در این هنگام سکینه نزد پدر آمد و صدا زد:

«یا ابتاه ء استسلمت للموت فالى من اتکل‏».

امام حسین علیه السلام به او فرمود: «اى نور چشم من چگونه کسى که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود، ولى بدان که رحمت و یارى خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم برقضاى الهى صبر کن و شکایت نکن، دنیا محل گذر است ولى آخرت خانه همیشگى است‏».

سکینه گفت: ما را به حرم جدمان (مدینه) بازگردان.

امام فرمود:

«لو ترک القطا لغفا و نام‏».

سکینه گریه کرد، امام حسین علیه السلام سکینه‏اش را به سینه‏اش چسبانید و اشک چشمهاى او را پاک کرد و این اشعار را خواند:

سیطول بعدى یا سکینه فاعلمى منک البکاء اذ الحمام دهانى لا تحرقى قلبى بدمعک حسره مادام منى الروح فسى جثمانى فاذا قتلت فانت اولى بالذى تاتینه یا خیره النسوان

امام حسین علیه السلام بانوان را دلدارى داد و امر به صبر نمود و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد کرد، و در عوض این مصائبى که به شما رسیده خداوند چندین برابر از مواهب خود را به شما عنایت مى‏فرماید، به زبان چیزى نگوئید که موجب کاهش مقام ارجمند شما گردد ... زینب گریه مى‏کرد، امام به او فرمود: آرام باش اى دختر مرتضى، وقت گریه طولانى است.

همین که خواست به عزم میدان، از خیمه بیرون آمد، زینب علیها السلام دامن امام را گرفت و صدا زد:

«مهلا یا اخى، توقف حتى اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقى بعده‏».

فمهلا اخى قبل الممات هنیئه لتبرد منى لوعه و غلیل

حضرت زینب علیها السلام از برادر دل نمى‏کند، به دست و پاى برادر افتاد و بوسید، سایر بانوان حرم، آنحضرت را محاصره کرده و دست و پاى او را مى‏بوسیدند و گریه مى‏کردند، امام آنها را آرام کرد و به خیمه برگردانید، سپس خواهرش را به تنهائى طلبید و او را دلدارى داد.

«و امر یده على صدرها و سکنها من الجزع‏».

امام به او فرمود: افرادى که صبر مى‏کنند، پاداش بسیار در پیشگاه خدا دارند، صبر کن تا به پاداشهاى الهى برسى ...

بعضى نقل کرده‏اند: چون امام حسین علیه السلام چند قدمى از خیمه‏ها دور شد، حضرت زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظه‏اى درنگ کن تا وصیت مادرم فاطمه علیها السلام را نسبت به تو بجا آورم‏».

امام توقف کرد و فرمود: آن وصیت چیست؟

زینب علیها السلام عرض کرد: مادرم به من وصیت فرمود، هنگامى که نور چشمم حسین علیه السلام را روانه میدان براى جنگ با دشمن کردى، عوض من گلوى او را ببوس، آنگاه زینب علیها السلام گلوى برادرش را بوسید و به خیمه بازگشت. (4)

امام چند قدم دیگر به سوى میدان برداشت، ناگاه صداى ضعیفى از پشت‏سر شنید که کسى مى‏گوید: اى پدر اندکى تامل کن، به تو حاجتى دارم.

امام به عقب نگاه کرد دید سکینه با سرعت مى‏آید، عنان اسب را کشید و توقف کرد، سکینه به سر رسید و رکاب امام را گرفت و عرض کرد: حاجتم این است که از اسب فرود آئى و مرا در کنار خود بگیرى و مرا مانند یتیمان نوازش کنى.

امام پیاده شد و روى خاک نشست و سکینه‏اش را کنار خود گرفت و دست نوازش بر سر او کشید و اشکهایش را پاک کرد، و او را دلدارى داد و به خیمه باز گردانید. (5)

هنگامى که امام حسین علیه السلام مشغول و وداع بود و سکینه و سایر بانوان حرم را دلدارى داده و امر به صبر مى‏نمود، عمر سعد خطاب به سپاه خود فریاد زد: «واى بر شما تا حسین علیه السلام مشغول وداع است از هر سو به او حمله کنید، سوگند به خدا اگر او از وداع فارغ شود، جانب راست و چپ شما را با حملات خود در هم مى‏نوردد»،سپاه به امام حمله کردند و آنحضرت را در کنار خیمه هدف تیرهاى خود قرار دادند، بطورى که تیرها بین طنابهاى خیمه‏ها مى‏افتاد و بعضى از تیرها به بانوان اصابت کرده و لباس آنها را درید و سوراخ نمود، بانوان وحشت زده داخل خیمه شدند، و به امام نگاه مى‏کردند ببینند چه مى‏کند؟ دیدند مانند شیر خشمگین به دشمن حمله کرد و به هرکه نزدیک شد او را به خاک هلاکت انداخت از هر سو به سوى او تیرى آمد و آنحضرت سینه و گلویش را سپر تیرهاى دشمن قرار داده بود، سپس به مرکز خود بازگشت و مکرر مى‏گفت:

«لا حول و لا قوه الا بالله‏». (6)

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

مطلب جانسوز دیگر اینکه: هنگامى که امام پس از وداع خواست‏سوار بر اسب شود، بانوان و کودکان شیون مى‏کردند و از هر سو دامن او را گرفتند،«فنادى احبسیهن یا زینب‏».

گرچه حوادث تلخ و جانسوز و غمبار باعث مى‏شد که امام حسین علیه السلام بى اختیار گریه مى‏کرد و گاهى بسیار شدید و بلند مى‏گریست،ولى گریه او جنبه‏هاى عاطفى و تنفر از دشمن داشت، نه اینکه آمیخته با ذلت باشد، روحیه آنحضرت همیشه نیرومند و قوى بود و گفتار او در برابر دشمن، و حمله‏هاى شدید او و تسلیم نشدن او تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، دلیل روشنى بر صلابت و شجاعت بى‏نظیر آنحضرت است، به عنوان نمونه:

1 - آن بزرگوار صبح عاشورا پس از نماز صبح رو به اصحاب خود کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:

«ان الله سبحانه و تعالى قد اذن فى قتلکم فى هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال‏».

2 - هنگامى که امام حسین علیه السلام و یارانش در کربلا در تنگناى سخت قرار گرفتند و محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگتر مى‏شد، آنحضرت و جمعى از یارانش آنچنان آرام و بردبار بودند که لحظه به لحظه چهره‏هایشان درخشنده‏تر و اعضایشان قوى‏تر مى‏گشت، ولى عده‏اى نیز بودند که رنگ پریده و لرزه بر اندام شدند. بعضى از یاران آنحضرت که رنگ باخته بودند به بعضى دیگر گفتند: به امام حسین علیه السلام بنگرید که چهره‏اش بیانگر آنست که هیچگونه باکى از مرگ ندارد.

امام حسین علیه السلام فرمود:

«صبرا بنى الکرام فما الموت الا قنطره تعبر بکم عن البؤس و الضراء الى الجنان الواسعه، و النعیم الدائمه فایکم یکره ان ینتقل من سجن الى قصر و ما لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الى سجن و عذاب، ان ابى حدثنى عن رسول الله: ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.

والموت جسر هؤلاء الى جنانهم، وجسر هؤلاء الى جحیمهم، ما کذبت و لا کذبت‏».

امام حسین علیه السلام در روز عاشورا (در یکى از مراحل) برابر سپاه دشمن آمد و بر شمشیر خود تکیه داد و با صداى بلند فرمود:

«انشدکم الله هل تعرفوننى‏».

سپاه پاسخ دادند: «آرى تو فرزند پیامبر خدا صلى الله علیه و اله و سلم هستى‏».

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید على بن ابیطالب علیه السلام پدر من است؟

سپاه: آرى مى‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید خدیجه دختر خویلد نخستین زنى که به اسلام گروید مادر بزرگ من است؟

سپاه: آرى مى‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید جعفر که در بهشت پرواز مى‏کند عموى من است؟

سپاه: آرى میدانیم.

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید شمشیر که به کمر بسته‏ام، شمشیر پیامبر خدا صلى الله علیه و اله و سلم است؟

سپاه: آرى مى‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید این عمامه را که بر سرم بسته‏ام، عمامه رسول خدا صلى الله علیه و اله و سلم است؟

سپاه: آرى مى‏دانیم.

امام: شما را به خدا آیا مى‏دانید پدرم على علیه السلام از میان مسلمین اولین فردى بود که اسلام را پذیرفت، و در علم از همه عالمتر و در صبر و شکیبائى از همه بردبارتر بود، و او ولى و رهبر هر مرد و زن مى‏باشد؟

سپاه: آرى مى‏دانیم.

محرم,ویژه نامه,ویژه نامه محرم,امام حسین,حسین,شهادت امام حسین,کربلا,عاشورا,سیدالشهدا,شب عاشورا

امام:

فبم تستحلون دمى ...

سپاه: قد علمنا ذلک کله، و نحن غیر تارکیک حتى تذوق الموت عطشا.

در عبارت دیگر آمده: امام حسین علیه السلام خطاب به سپاه دشمن کرده فرمود:

اى مردم! آگاه باشید که دنیا، سراى فانى است و صاحبانش را از حالى به حال دیگر دگرگون مى‏سازد. اى گروه مردم! شما قوانین اسلام را مى‏شناسید و قرآن را خوانده‏اید و مى‏دانید که محمد صلى الله علیه و اله و سلم رسول خداى حسابگر است: در عین حال اکنون ظالمانه براى کشتن فرزند رسولخدا بپا خاسته‏اید.

«معاشر الناس، اما ترون الى ماء الفرات تلوح کانه بطون الحیات، یشربه الیهود و النصارى و الکلاب و الخنازیر و آل الرسول صلى الله علیه و اله وسلم یموتون عطشا».

بعضى نقل کرده‏اند، امام حسین علیه السلام عمر سعد را خواست و به او سه پیشنهاد کرد که یک نوع اتمام حجت بود:

1 - دست از من و اهل بیتم بردار تا به مدینه جدم برگردیم.

2 - اسقنى شربه من الماء لقد نشفت کبدى من الظماء.

3 - اگر دو پیشنهاد قبلى عملى نیست، من یک نفر هستم، بنابراین یک یک از افراد را به جنگ من بفرست.

عمر سعد گفت: اما بازگشت به مدینه و نوشیدن آب، به هیچوجه امکان پذیر نیست، ولى پیشنهاد سوم، خواسته مرد کریم است و پذیرفته مى‏شود.

به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به میدان تاختند، امام حسین علیه السلام تن به تن با آنها جنگید، ولى همه آنها در برابر شمشیر آتشبار امام به خاک هلاکت افتادند، عمر سعد دریافت که در نبرد تن به تن احدى در برابر امام حسین علیه السلام باقى نمى‏ماند، از این رو نقض عهد کرد و فرمان حمله دستجمعى را صادر نمود. (7)

از هر سو به امام حمله کردند، امام آنچنان بر آنها هجوم برد که آنها همانند ملخ پراکنده فرار مى‏کردند.

مسعودى در اثباه الوصیه مى‏نویسد: امام حسین علیه السلام آنچنان جنگید که به روایتى هزار و هشتصد مرد جنگى دشمن را کشت، و بنقل دیگر غیر از مجروهان هزار و نهصد و پنجاه نفر را کشت.

عمر سعد بر قوم خود فریاد برآورد و گفت: واى بر شما آیا مى‏دانید با چه کسى مى‏جنگید این پسر انزع بطین (یعنى على علیه السلام که در دو جانب پیشانى، مو نداشت و ایمان و علم سراسر وجودش را فراگرفته بود) و کشنده عرب است.

(8)

آنحضرت همچنان مى‏جنگید، و بر اثر شدت تشنگى آب طلب مى‏کرد ولى کسى پاسخ نمى‏داد، آنقدر تیر به بدنش رسیده بود که گفته‏اند:

«حتى صار کالقنفذ».

شمر با جماعتى آمدند و بین او و خیمه‏اش قرار گرفتند، به طورى که به خیمه نزدیک شدند.

امام فریاد زد:

«ویلکم یا شیعه آل سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فى دنیا کم ...»

شمر فریاد زد: اى پسر فاطمه! چه مى‏گوئى؟

امام فرمود: مى‏گویم من با شما مى‏جنگم شما با من، زنها تقصیرى ندارند، از گمراهان و متجاوزین خود جلوگیرى کنید و تا زنده‏ام متعرض حرم من نشوید.

شمر فریاد زد: اى پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.

آنگاه شمر به سپاه خود خطاب کرد و فریاد زد: همه متوجه حسین علیه السلام شوید و کار او را تمام کنید.

سپاه دشمن به امام حمله کردند، آنحضرت هچنان مى‏جنگید تا اینکه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمى بنام «صالح بن وهب‏» پیش آمد آنچنان بر

/ 0 نظر / 17 بازدید